تبليغاتX
حدیث عشق




















حدیث عشق

...حدیث عشق تو بیچاره کرده عالم را



خواب دیدم که به زودی سفری در پیش است

گفت معبر:«که برایت خطری در پیش است»

شوق رفتن به سرم بود ولی حیف....نشد!!

گوئیا قبل سفر دردسری در پیش است

عمری به میان یم دستان پدر آسودم

دستان پر از مهروصفای مادری در پیش است

چشمان من از باغ نگاهت گل مریم می چید

شکر ایزد که دعای خواهری در پیش است

گر ندیدی رخ محزون مرا، باکی نیست

آسمان نظرت را قمری در پیش است...

مژده وصل تو را باد صبا با من گفت

جان خواهر به فدایت، خبری در پیش است

مرغ بی بال و پر شعر مرا بانگ زنید

که برایش ز دعا بال و پری در پیش است

باغبان را خبر از رفتن یاس اش ندهید

قصه خون دل و چشم تری در پیش است

دیگر از دست غزل های خودم خسته شدم

باورم گشته که خواب دگری در پیش است



پی نوشت:

1-نمیخواستم خوابمو بنویسم...ولی دلم طاقت نداشت...ببخشیدم...

2-شاید فقط سمیه بفهمه چی نوشتم...اون باید بیشتر ببخشه منو...

3-حلال کنید...

4-دعام کنید...


نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:50 به همت رقیه سادات...| |

« میلاد با سعادت امام رئوف مهربان ترن مهربانان شمس الضحی علی ابن موسی الرضا(ع) مبارک باد»

 

شنیدم « سجیتکم الکرم»

شما رو رها کنم کجا برم؟


دوست دارم کبوتراتو ببینم

روبرو پنجره فولاد بشینم


منو یک آهو حساب کن آقا جون

منو نوکرت خطاب کن آقا جون


صاب خونه مثل سگا ولم نکن

پشت در اینهمه معطلم نکن


تو که آخر گره رو وا میکنی

پس چرا امروز و فردا میکنی؟


دوست اونه که دوستشو نیگا کنه

اگه دردی میبینه دوا کنه


عاشقی دردیه درمون نداره

دل عاشق سرو سامون نداره


انقدر عاشقا رو میسوزونه

تا یه شب کنار مولا بشونه


آقاجون:

گوشه خرابه ام خوش اومدی

مثل بابات به یتیما سر زدی....


خوش آمدی آقای من...

خوش آمدی به سرای حقیر رقیه....

خوش آمدی مهربان ترین!

آقا با آمدنت بوی مدینه فضا را پر کرده، بوی کربلا...بوی یاس...

آقا یادش به خیر کربلا...

آقا این دل دوباره بی قراری میکند...

آقا  کربلا نمی بری ام؟


اون روزی که روزیه من برات کرب و بلا شد

به خدا که امضای اون به دست امام رضا شد

اونقدر این دل من حسرت کربلا خورد

که آخر شاه مشهد، منو کرب و بلا برد

حرمت کرببلایی، مثل عباس و حسینه

این حیاط تا اون حیاطش مثل بین الحرمینه

هر کی آب سقاخونش میخوره میکنه احساس

که گرفته این آبو از دستای حضرت عباس

اشکا مثل ستاره رو صورتا میباره

ضریح تو آقا جون بوی مدینه داره...



پی نوشت:

دلم تنگ است...

هوای حرم دارد...


نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:27 به همت رقیه سادات...| |

بسم رب الرقیه(سلام الله علیها)

 

دلم هواتو کرده، منو ببر به کربلا حسین جان!

یاد چشاتو کرده، منو بخر ترو خدا حسین جان!


اگه تو رو نبینم دق میکنم من می میریم

وقتی دارم می میریم، سراغتو هی می گیرم


غسل بکنید تنم رو با اشک دیده ها و گریه هام برای حسین(ع)

کفن کنید تنم رو با پیرهن سیاه روضه هام برای حسین(ع)


جنازمو بیارید ، بگید فقط به زیر لب " یا حسین(ع) "

وقتی که زنده بودم ، به لب می گفتم روز و شب" یا حسین(ع) "


تو هجله ی  مردن من زنجیر و سنج و یه علم بیارید

کنار قرآن خدا، نوار روضه ی حسین(ع) بذارید


به روی سنگ قبر من حک بکنید یه عمره دل سپرده...

بگید به آشناها گفته به لب یه"یا حسین(ع)" و مُرده


رو قبر من بریزید تربت کربلا، کمی گل یاس

حک بکنید رو قبرم : جون داده تاسوعا برای عباس(ع)



پی نوشت:

1- سلام

2- بی خود شلوغش نکنید...مومن باید وصیت نامه اش زیر سرش باشه.. خب مال ما تو وبمونه!!!!...بعله!!

3- عمل نکنید من میدونم با شما!!!

4-التماس دعا



نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:20 به همت رقیه سادات...| |






مرد به سختي نفس مي‌كشد. پرستار كپسول اكسيژن را كنار تخت مي‌گذارد و مي‌رود. پنجرة كنار مرد بسته است. حياط از لابه‌لاي پرده عمودي پنجره پيداست. دوربين جنازه‌اي را كه دارند به سمت آمبولانس مي‌برند نشان مي‌دهد. پسر بچه‌اي كنار برانكارد زل زده است به جنازه. مرد ميانسالي نزديك مي‌آيد. دست پسر بچه را مي‌گيرد و دنبال جنازه راه مي‌افتد.

ـ ببينم مگر فلكه را دور مي‌زديم، جلو مسجدشان پلاكارد نزده بودند كه ميلاد حضرت عباس(ع) و چه مي‌دانم، كه گازش را گرفتيم و رفتيم؟ بيا، اين هم به قول خودشان شب ميلاد. دو تا گل و بلبل نشان نمي‌دهند آدم دلش باز شود. هي مي‌روند بيمارستان ساسان(1)  گزارش مي‌گيرند از آن چهار تا مريض بيچارة دم مرگ كه چه؟ اصلاً چه ربطي دارد؛ دارد؟

مرد روي مبل جابه‌جا مي‌شود. زل مي‌زند به زن كه لابه‌لاي لباس‌هاي رنگ و وارنگش گم شده است. مرد نگاهش را برمي‌گرداند سمت تلويزيون.

دور تا دور مرد را گرفته‌اند. زن با دستمال عرق پيشاني مرد را پاك مي‌كند. دختر جواني از تخت دور مي‌شود و آن گوشه آرام گريه مي‌كند. مرد مي‌خواهد نگاهش كند؛ اما نمي‌تواند سرش را حركت دهد. با چشمهايش اشاره مي‌كند سمت دختر. دختر را نزديكش مي‌آورند. مرد با چشم‌هاي خيس نگاهش مي‌كند. دختر دست مي‌كشد روي دست‌هاي پر تاول مرد. سرش را مي‌آورد پايين، مي‌بوسدش. صداي هق‌هق‌اش از آن پايين بلند مي‌شود.

ـ به نظر تو اين خوبه؟

مرد بي‌حركت مانده است. زن جلوتر مي‌آيد.

ـ نگاش كن انگار جد و آبادش‌رو نشون مي‌دن!

كانال را عوض مي‌كند.

ـ با توأم، مي‌گم اين خوبه؟

مرد سرش را برمي‌گرداند. زن توي رنگ نقره‌اي لباسش سردتر شده است.

ـ همونيه كه هفته پيش گرفتم. ميترا مي‌گفت قرار شده لباس عروس و داماد هم هر دو نقره‌اي باشه. البته پارسال هم كه ما سراغ لباس رفته بوديم همين‌طور بود، يادته؟ مي‌گفتن دو تاتون بايد فسفري بپوشين، خوب شد قبول نكرديم‌ها، مسخره‌ست، نيست؟ راستي صندل نقره‌ايم كجاست؟ زن با عجله به سمت كشو كفش‌هايش مي‌رود. مرد كنترل را از روي ميز برمي‌دارد. خيره مي‌شود به اسمان پشت پنجره. پر از ابر است؛ اما خفه. يادش نمي‌آيد آخرين بار كي باريده است. يادش به خير، بچه كه بود چقدر زود به زود باران مي‌آمد. چقدر تك و تنها زير باران دويده بود. آن موقع شهر اين طور نبود. ساده بود و قشنگ؛ حتماً آن موقع كه شهيد مي‌آوردند و موشك‌باران بود، حتي آن موقع هم اينطور خفه نبود.

صداي زن خلسه‌اش را مي‌شكند:

ـ ميترا مي‌گفت خيلي از اون دور و ورا رد نشين. آخه خودشون قبلاً اون طرف‌ها مي‌نشستن. مي‌گفت هر روز خدا يا مريض مي‌آرن يا جنازه مي‌برن. انگار يك بار كه داشته رد مي‌شده، باد پارچه روي برانكارد رو بلند مي‌كنه و چشمش مي‌افته به جنازه. مي‌گفت ضعف كردم يكهو. انگار صورت يارو پر تاول بوده. مي‌گفت يك دونه مژه و ابرو هم نداشت. تو كه از اون مسير نمي‌ري شركت، هان؟

مرد كانال را عوض مي‌كند: جلوي بيمارستان شلوغ است. ساعت ملاقات تمام شده.

ماشين‌ها يكي يكي از بيمارستان دور مي‌شوند.

زن صندل‌هاي نقره‌اي‌اش را روي ميز مي‌گذارد و مي‌نشيند:

ـ نگاه كن، هزار تا تابلوي بوق زدن ممنوع گذاشتن اونجا. اصلاً بگو اون چهار تا تيكه استخون مي‌شنون كه حالا بوق بزنيم يا نزنيم. ميترا مي‌گفت: خدا نكند روز تعطيل مسيرت از جلو ساسان(1) رد بشه، يارو خودش نشسته روي ويلچر داره مي‌ره عيادت يكي بدتر از خودش، انگار كار و زندگي ندارن بيچاره‌ها. كم ترافيك هست اينجا. حالا بنشين كه ويلچري‌ها و پا مصنوعي‌ها يكي يكي رد شن، كه چي؟ مثلاً ملاقات، مسخره نيست تو رو خدا؟

مرد برمي‌گردد سمت زن، خيره نگاهش مي‌كند.

صداي گريه دختر بچه‌اي فضا را پر كرده است، دخترك طبقه بالاي بيمارستان را نشان مي‌دهد و هي بابا، بابا مي‌كند.

ـ چيه، دروغ مي‌گم، نگاه كن، مثلاً ورود اطفال ممنوعه، پارتي بازي مي‌كنن ديگه. يك ماهه سر كارمون گذاشتن، هي امروز مي‌ديم فردا مي‌ديم. خود سفارت گفته بود يك هفته بيشتر طول نمي‌كشه. مي‌دونم اونقدر دست دست مي‌كنند كه دعوت‌نامه‌ام باطل بشه. طفلي «شايان» مُرد توي اون غربت. ديروز چند كيلو پسته خريدم فرستادم براش. حداقل زبون بسته بشكنه سرگرم باشه. راستي اون دفعه از مامان پرسيدي چي گفت؟ به حرف اومد آخر؟ فروشنده‌اش كه مي‌گفت آينه بذاريد جلوش به حرف مي‌ياد. آخ گفتم آينه، پاشم جعبه آرايشم رو چك كنم، چيزي كم و كسر نباشه لنگ بمونم.

زن پوست موز را توي پيش‌دستي مي‌اندازد و مي‌رود.

صداي تلويزيون فضاي خالي اتاق را پر مي‌كند:

شب است و سكوت است و ماه است و من

فغان و غم و اشك آه و است و من... (2)

مرد بلند مي‌شود. مي‌رود سمت ميز تحرير. قلم و دوات را برمي‌دارد و شروع مي‌كند به نوشتن:

من امشب خبر مي‌كنم درد را

كه آتش زند اين دل سرد را (3)

«اين دل سرد» را آنقدر تكرار مي‌كند كه صفحه سياه مي‌شود، سياه، سياه، سياه...


 

پي‌نوشت:

1. بيمارستان ساسان:‌محل مداوا و نگهداري جانبازان شيميايي در تهران.

2 و 3. از مجموعه «مثنوي شرمساري»، سروده عليرضا قزوه.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:33 به همت رقیه سادات...| |


چند صباحي است از آغاز جنگ تاكنون روحمان غمزده است؛ اما نه غم شكست، نه غم عزيز از دست رفته و نه غم ياران از دست داده، غم و حسرت ماندن است، غم فاسد شدن است، غم اجابت نشدن است، غم شهيد نشدن است، غم شرم است، و از همه بالاتر ترس از راه غير خدا رفتن است.

خداوندا، مي‌ترسيم، مي‌لرزيم، وحشت داريم، خوفناكيم، گريانيم، غصه داريم، درد دل داريم، غفلت زده‌ايم، وامانده‌ايم، مفلوك و بيچاره‌ايم، ناتوانيم، فريادمان رسا نيست، ديگر عبادت‌مان از روي خلوص نيست، واي خداي بزرگ، نكند كه دل به دنيا بسته‌ايم، و خودمان غافليم، عشق به اين معشوق عصيان‌زده و اين عروس شيطاني كه تا صبح با كسي به مهرباني به سر نبرد، ما را از عشق به لقايت باز داشت. مي‌ترسيم زيرا ترس از فشار قبر داريم، مي‌لرزيم از لحظه حساب در روز مقدس موعودت، وحشت از آن داريم كه نكند نامه اعمالمان سياه باشد، خوفناك از آتش و زبانه‌هاي جهنمت هستيم، گريان از فراق روي تو و آل محمد(ص)‌ايم، غصه از آن داريم كه با حسين(ع) محشور نشويم، درد دل به درگاه تو داريم كه شايد با التجاء و تضرع ما را اجابت كني، غافل از اعمال خود هستيم، زيرا اهميت زيادي براي واجبات و ترك محرمات قائل نيستيم و ناتوانيم چون شيطان ما را به هر سوي مي‌كشاند، فريادمان رسا نيست، زيرا حرفمان حرف دلمان نيست، حرف نفس است و غير تو.

پروردگار من، به نظرم مي‌ايد در درگاه تو در روز محشر ايستاده‌ام، آخر من چه دارم كه بگويم. ... آنقدر دنيا ماتم‌سراست كه غصه در آن بي‌معنا است. ماندن، گريه دارد، وحشتناك‌تر، ماندن همراه با گناه، غرور، عجب، تكبر،‌ راه‌طلبي‌، غفلت و... است.

سردار شهيد حميد رسولي


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:55 به همت رقیه سادات...| |


هر کسی دنبال خبر میگرده

بهش بگید عشق داره بر میگرده

عشق میاد همین روزا ،خیلی زود

عشق میاد، تازه میفهمیم کی بود

وقتی میاد دور و برش شلوغ نیست

ایندفعه حتما خودشه دروغ نیست

وقتی میاد زندگی آسون میشه

میاد و تو خونه ها مهمون میشه

عشقه دیگه فقط یکم دیر شده

از عاشقا یه خرده دلگیر شده

عشقه دیگه فقط تو هیچ قابی نیست

شبیه این عشقای قلابی نیست

عشقه و نامه های راه دورش

عشق میاد ، عشق و دل صبورش

میاد و این پنچره ها وا میشه

دلخوشی گم شده پیدا میشه

عشق میاد، شهر و خبر دار کنید

اینو برای همه تکرار کنید...


اللهم عجل لولیک الفرج...

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:43 به همت رقیه سادات...| |

مرز ما و فرهنگ بسيج

تطبیق راهبردهاي بسيجي در بيانات مقام معظم رهبري با آیات قرآن

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الصَّادِقُونَ؛ همانا مؤمنان كساني هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان آورده‌اند، سپس شك و شبهه نياورده‌اند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‌اند؛ اينها هستند كه راستگويان‌اند. (حجرات 15)

آحاد ملت ايران اسلامي در ميدان‌اند. البته انگيزه‌ها همه‌جا يكسان نيست. نشاط‌ها و اراده‌ها يك جور نيست. همه يك جور حاضر نيستند در راه هدف‌هاي عالي كشورشان و ملتشان سرمايه گذاري كنند و اقدام كنند. يكي حاضر است جان بدهد، يكي حاضر است مالش را بدهد، يكي حاضر است مقداري وقتش را بدهد، يكي حاضر است چند كلمه حرف زدنش را بدهد، يكي حاضر است تماشاچي باشد و تحسين كند. همه يك جور نيستند. اگر حضور، به تن و جسمشان لازم باشد آن‌را حاضر مي‌كنند. اگر بحث سازندگي باشد، پا وسط ميدان مي‌گذارند. اگر بحث دفاع باشد در وسط ميدان مي‌آيند. اگر لازم باشد براي هدف‌هاي كشور، خود را از لحاظ علمي آماده كنند، اين كار را مي‌كنند. هر چه هدف‌هاي والا از آنها بخواهند حاضرند آن‌را تقديم بكنند. آن جمعي كه اين خصوصيت را دارند، اسمشان بسيج است. 29 /7/ 1379

چه بايد كرد؟

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ؛ و كساني كه در راه خدا جهاد كرده‌اند، آنان را به راه‌هاي خاص خويش رهنمون مي‌شويم. (عنكبوت 69)

أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ؛ آيا آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را همانند (عمل) كسي مي‌شماريد كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده است؟ اينها نزد خداوند برابر نيستند. (توبه 18)

خدا ما را بس است و پشتيباني او كافي است. البته «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ» را در پستوي اتاق و داخل بستر راحت نمي‌شود گفت. ما نه كاري بكنيم، نه حركتي بكنيم، نه جاني را به خطر بيندازيم، نه از آبرويي مايه بگذاريم، بعد هم بگوييم «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ»؛ نه، خداي متعال، آدمي را كه در راه او مجاهدت نمي‌كند، كفايت نخواهد كرد. 19 / 4 / 1379

در سنت الهي، ارادة انسان‌ها تعيين كننده است. اين‌كه اسلام، انسان‌ها را به مجاهدت دعوت مي‌كند «جاهدوا في سبيل الله» يا

«و جاهدوا في الله حق جهاده» يعني همة ظرفيت خود را در راه مجاهدت صرف كنيد، به خاطر اين است كه اگر به اين توصيه الهي عمل كرديم، به هدف الهي زودتر خواهيم رسيد. 9 / 3 / 1381

جهاد براي چه چيزي؟

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ؛ به راستي خداوند به عدل و احسان و... فرمان داده است. (نحل 90)

 قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ؛ (اي پيامبر) بگو پروردگارم به دادگري فرمان داده است. (اعراف29)

امروز سرآغاز فهرست بلند مسائل كشور، مسألة عدالت است... نسل جوان و دانشجوي متعهد و مؤمن نمي‌تواند نسبت به آن بي‌تفاوت بماند. 6/8/1381

جمهوري اسلامي كه جز خدمت به مردم و افراشته شدن پرچم اسلامي هدف و فلسفه‌اي ندارد، نبايد در اين راه دچار غفلت شود. 10/2/1380

هيچ كس حق ندارد بگويد چون ما نمي‌توانيم مثل اميرالمؤمنين(ع) عمل كنيم پس تكليفي نداريم؛ نه. بين آنچه كه ما مي‌توانيم عمل كنيم و آنجا كه اميرالمؤمنين(ع) بود، مراتب بسياري فاصله است. ما هرچه مي‌توانيم بايد اين مراتب را طي كنيم و پيش برويم. 26/12/1379

پيش نياز

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا؛ اي مؤمنان، تقواي الهي پيشه كنيد و سخني درست و استوار بگوييد،! (احزاب70)

أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنْ اتَّبَعَنِي؛(اي پيامبر) بگو اين راه و رسم من است كه من و هر كسي پيرو من باشد با بصيرت به سوي خدا دعوت كنيم. (يوسف 108)

بسيج منطقي است؛ بايد منطقي بينديشد و منطقي عمل كند. بسيج يعني حضور آگاهانه و فداكارانة يك انسان در مواجهه با دشمنان انقلاب و نظام و اسلام و ملت. استحكام مانع انساني در مقابل دشمن با بالا رفتن بصيرت و ايمان و باخودسازي امكان‌پذير است. 16 /2 /1380

قبل از همه!

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ؛ آيا مردم را به نيكي فرمان مي‌دهيد و خودتان را فراموش مي‌كنيد؟ (بقره 44)

كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ؛ نزد خداوند بس منفور است اين‌كه چيزي بگوييد كه انجام نمي‌دهيد. (صف 3)

در واقع، هر انساني عدالت شخصي و نفساني او، پشتوانة عدالت جمعي و منطقة تأثير عدالت در زندگي اجتماعي است. نمي‌شود كسي در درون خود و در عمل شخصي خود. تقوا نداشته باشد، دچار هواي نفس و اسير شيطان باشد، اما ادعا كند كه مي‌تواند در جامعه عدالت را اجرا كند. چنين چيزي ممكن نيست. هر كس بخواهد در محيط زندگي مردم منشأ عدالت بشود، اول بايد در درون خود تقواي الهي را رعايت كند. 26 / 12 / 1379

انساني كه مراقب خود نيست و در عمل و كلام و زندگي شخصي خود دچار بي عدالتي و بي تقوايي است، نمي‌تواند در محيط جامعه منشأ عدالت اجتماعي باشد. 26 / 12 / 1379

فردا هم هستيم؟

إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمْ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ بي گمان، كساني كه مي‌گويند پروردگار ما، خداوند است، سپس پايداري كنند، فرشتگان بر آنها نازل مي‌شوند (و مي‌گويند) مترسيد و اندوهگين مباشيد...  (فصلت، 30)

ربنا الله، يعني اعتراف به عبوديت در مقابل خدا و تسليم در مقابل او. اين چيز خيلي بزرگي است، اما كافي نيست. وقتي مي‌گوييم «ربنا الله» براي همين لحظه‌اي كه مي‌گوييم، خوب است، اما اگر ربنا الله را فراموش كرديم، ربنا الله امروز ديگر براي فرداي ما كاري صورت نخواهد داد. لذا مي‌فرمايد «ثم استقاموا»؛ پايداري و استقامت كنند و در راه باقي بمانند. 17/7/1381.

در راه

يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ؛ ... در راه خدا جهاد مي‌كنند و از ملامت هيچ ملامت‌گري نمي‌هراسند. (مائده54)

وَمَنْ يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا؛ هر كس در راه خدا بجنگد آنگاه كشته شود يا پيروز شود، به زودي به او پاداشي عظيم مي‌بخشيم. (نساء 74)

همچنان‌كه گفتم، خودسازي لازم است و بصيرت را هم بايد روز به روز بيشتر كنيد و وقتي بصيرت انسان زياد شد، استقامت و پايداري هرگز تمام نمي‌شود؛ وسوسة وسوسه كنندگان و شكلك درآوردن دشمن عاجز، انسان را از ميدان خارج نمي‌كند. 16/2/80

وقتي انسان ترس نداشت، جري تر و با قدرت بيشتر و روحيه بهتر در اين راه پيش مي‌رود و به هدف نزديك‌تر مي‌شود. انسان وقتي حزن و اندوه ندارد، به خاطر اين است كه چيزي را از دست نمي‌دهد؛ اولاً موفقيت‌هاي اين راه زياد است. ثانياً اگر انسان چيزي را هم از دست بدهد، چون در راه وظيفه و انجام تكليف الهي است، وجدانش آسوده است. 21/9/81

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:11 به همت رقیه سادات...| |



شب سوم...

به عشق رقیه(س)...



عبد گنه کار! عبد خطا کار! ماه رمضونه ماه رمضونه...

خدای منان اراده کرده ما رو ببخشه به هر بهونه به هر بهونه

 

گدای گنه کار بهانه جور کن

از دل دیوونت شیطون رو دور کن

بیا تا بریم گوشه خرابه

کلبه دلت رو خونه نور کن

 

امشب به دستم پیاله دارم

دلی شکسته چو لاله دارم

در آرزوی می طهورم

من از سه ساله حواله دارم

 

سائل قدیم در حسینم

وا کنید درو، نوکر حسینم

چرا از می کربلا ننوشم

که من نوکر دختر حسینم

 

هر کی تو دنیا امیری داره

بزرگی داره، آقایی داره

بزرگتر من ،خانوم رقیه ست

بزرگواری ازش میباره...

 

ای که در دو دنیا پناه مایی

یک تنه فاتح شام بلایی

گوشه خرابه گنج خدایی

آخرین کشته عشق بابائی...


الهی به حق رقیه(س)...


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:24 به همت رقیه سادات...| |




یه روزی یکی از آسمون میاد ، آخرین پنجره رو وا می کنه

همه ی رودخونه های خسته رو ،راهی آبی دریا می کنه


کسی که یه عمره ما منتظریم ، با ستاره و غزل همسفره

میاد و از این کویر سوت و کور ، ما رو تا فردای زیبا میبره


خوبه تا وقتی که باغبون میاد، با گلای باغچه مهربون باشیم

مثل غنچه روی شاخه ی امید ، دوباره جون بگیریم جوون بشیم


بیا ای آینه عدل علی(ع) ، بیا تا دردامون رو دوا کنی

بگیری دستامون رو از این کویر ، مارو از غصه و غم رها کنی...


او خواهد آمد...

اللهم عجل لولیک الفرج...



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:3 به همت رقیه سادات...| |



نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است


نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد


پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خواب گردی مات و مبهوت

که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته،دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم...


التماس دعا...زیاد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:37 به همت رقیه سادات...| |


Design By : Night Skin